باران

کاش می شد دور قاب سرنوشت لحظه های با تو بودن را نوشت

از وقتی تو را دیده ام سنگین نگاه تو قلبم را آزار میدهد گاه می خواهم گریه کنم ولی با خودم می گویم کسی که برایت ازرش قائل نیست ارزش ندارد ولی نمی توانم جلوی اشکهایم را بگیرم ناگهان اشک هایم سرازیر می شود نمیدانم از دوریت چه کنم بغضی عمیق گلویم را می فشارد و نمی گذارد نفس آخر را بکشم....


مرسد روزی که بی من سر کنی
می رسد روزی که مرگ عشقم را باور کنی
می رسد روزی که در کنار قبر من
خاطرات کهنه ی من را مو به مو از بر کنی
من خسته ترین واژه ملموس غروبم
ای کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید

کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت
کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت
کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی
داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت

ديروز وقتي كه بارون مي يومد بازم به يادت افتادم
اي عزيز تر از جان ياد روز هايي كه باهم بوديم و تو
مرا در اين دنياي خاكي از ياد نبرده بودي ومن ...

از اين ور و اون ور شنيدم داري عروس مي شي گلم
مباركت باشه ولي آتيش گرفته اين دلم
خيلا مي كردم با مني عشق من مال مني
فكر نمي كردم يه روزي راهت ازم دل بكني
با ور نمي كردم بخوايي راست راستي تنهام بذاري
آخه يه عمر همش به هم گفته بودي دوستم داري
گفته بودي عاشقمي به پاي عشقم مي شيني
ميگفتي هرخا كه باشي خود تو با من مي بيني
رفتي سراغ دشمنم يه پست نامرد حسود
يكي كه حتي به خدا لنگه كفشمم نبود
به ذهنشم نمي رسيد حتي نگاهش كني يه روز
آخ كه چه دردي مي كشم اي دل بيچاره بسوز
با اين همه ولي هنوز عشقت برام مقدسه
همين كه تو شاد باشي و بخنيد واسه من بسه
با اينكه ميدونم برات همدم و غم خوار نمي شه
آروزو مي كنم دلت يه لحظه غصه دار نشه
با اينكه مي دونم يه روز تو رو شيمون مي بينم
هميشه از خدا ميخوام چشماتو گريون نبينم
با اين كه از دوري تو دلم دار مي تركه
ولي به خاطر توام شده مي گم مباركه
تاج عروسي تو خودم برات هديه ميگيرم
غصه نخور حفا تو من پيش كسي نمي برم
هركي بپرسه بهش ميگم خود ازش خواستم بره
مي گم برا هر دومون اينجوري خيلي بهتره

بار ها خواستم راز درونم را برایت فاش کنم
و باز بان بی زبانی بگویم که دوستت دارم
وقتی از کنارم گذشتی آرزو داشتم این را
از چشمانم ،از چشمان عشقم بخوانی
ولی احساسی ندیدم . روزی کاغذ و قلم
را برداشتم که بنویسم از تو متنفرم از
نامهربانی هایت و از بدیهایت ولی وقتی
قلم را روی کاغذ لغزاندم دیدم نوشتم
دوستت دارم.
در کلبه محرم عشق نشته بودم و به تو فکر می کردم ناگهان
کبوتر عشق آمد و گفت بنویس که به خاطر محبت
فراوان دوستش داری و هرگز فراموشش نمی کنی.
من از جا برخاستم و برایت نامه ای نوشتم
تا بدانی از فراق دوریت چه رنجی کشیده ام.
وقتی که نامت را در نوشته ام آورده
از چشمانم اشک جاری شد و بر روی نامت
افتاد .


دل تنگم دوباره اشک می ریخت
به راهت بی اشاره اشک می ریخت
شبی که قصع با مهتاب گفتم
برایم هر ستاره اشک می ریخت
خودت می دونی می دونم دلیل رفتنت چی بود
اما می تونستی نری چرا می گی قسمت نبود
اگه قسمت نبود چرا تو موندی
خدا چرا مارو به هم رسوندی
اگه می دونستی یه روزی می ری
چرا روزا رو تا اینجا کشوندی
چی بودم چی شدم به خاطر تو
ولی پشت دلم رو خالی کردی
حالا اسمت می یاد گریم می گیره
نمی دونی که با دلم چه کردی
اگر درحق تو خوبی نکردم
بدون که خالی بود دست های سردم
ولی من در عوض هر چی که بودم
با احساسات تو بازی نکردم
اگر چه می دونم دوستم نداری
به هر در می زنم تنهام نذاری
اگر پای کسی هم در میونه
بذار اسمت اقلا روم بمونه
دم آخر بذار دست روی دستام
بذار بهت بگم دردم چی بوده
فقط لطفی کن و حرفهامو بشنو
شاید دیگه نگی قسمت نبوده
اگر تصمیم رفتن رو گرفتی
ببخش اگر پشیمونت نکردم
آره من واسه تو کم بودم اما
با احساسات تو بازی نکردم

نورش تو هستی
اگر من کوچه ام
عابر تو هستی
اگر من گلم
گلبرگ تو هستی
اگر من عاشقم
عشقم تو هستی
بی چاره من که بعد تو آواره می شم
باورم نمی شه که رفتی از پیشم
روزا میگذشتند هنوز اما به سختی
اومدم به دیدنت اما تو رفتی
چاره ی درد من مرگم رسیده
اینجا حتی قبله ام صبرم نمیده
اومدم نذارم عشقتو ببازی
اما این رسمش نبود مهمون نوازی
بیچاره ام خسته ام چشم انتظارم
توی این پس کوچه ها تنها نذارم
نیستی از تاریکی شبها می ترسم
بی وفا دارم توی سرما می لرزم
می ترسم از غصه ها دوام نیارم
آخه هیچ نشونه ای از تو ندارم
آروم آروم دارم از غصه می میرم
تو بگو نشونت و از کی بگیرم
مردان شجاع فرصت می آفرینند و ترسو ها منتظر فرصت می نشیند.
افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند بلکه کارها را به گونه ای متفاوت انجام میدهند